بچه که بودم بابام منو میبرد حموم.قدیما بچه ها هم حجب و حیا حالیشون بود!کلی خجالت میکشیدم تا جلو ی بابام لخت میشدم وبه بابام میگفتم روشو اونور کنه و خداخدا میکردم زودتر تموم شه! اماالان بچه مو بردم حموم،لختش کردم بشورمش،همش نیشش بازه که هیچی،بی حیا برگشته به من میگه:پس چرا تو شرتتو در نمیاری ..!؟ والا ما بچه بودیم اون خانوم مجری مهربونه بودا خانوم رضایی میگفت شما...مام میگفتیم ما؟میگفت بعله شما که نزدیک تلوزیون نشستی یکم برو عقبتر بشین مام میرفتیم عقب بعد میگفت یکم عقبتر آقا مام تا نزدیکهای در ورودی میرفتیم عقب که نکنه لج کنه کارتون نشون نده...!یعنی یه همچین اسکولای دوست داشتنی ای بودیم ما...! بابام هشتاد سالشه همیشه اصرار می کنه که بذارید من از خونه تنهایی برم بیرون مگه زندانی گرفتید؟ می خوام برم نون و روزنامه اینا بگیرم...یه روز بعد از کلی اصرار گفتیم باشه برو ولی مواظب باش...رفته نونوایی محل به همه ی اونایی که تو صف بودن گفته عجب روزگاری شده پنج تا دختر دارم پنج تا پسر تو این سن و سال من پیرمرد باید بیام تو صف وایسم نون اونارم من بگیرم....تا یه مدت هر کس منو تو محل می دید نصیحتم می کرد.فک و فامیله داریم؟ مسئولین محترم کشوری باز همینکه (مای کامپیوتر ))و ((کنترل پنل)) باز میشه دمتون گرم!!!!!!